آدمیت از نوع هزاره سوم

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان ((آدم))

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد!!

گرچه ((آدم)) زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختد

آدمیت مرده بود.

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ،

آدمیت برنگشت!

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی،پاکی،مروت، ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن (( موسی چمبه)) هاست!

روزگار مرگ انسانیت است:

من،که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر _حتی قاتلی بر دار_

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام،زهرم در پیاله، زهرمارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن :یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن :جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور،

درمیان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

 

/ 0 نظر / 3 بازدید